هانی و آنچه گذشت در آبان 95

ساحل زیبای نایبند

اون دور دورا بابایی و دایی احمد دارن بحث سیاسی میکنن![]()

حاتم خان پسر خاله زرنگم

من و برو و بچ های خاله و دایی

بابایی و هیامی![]()

توی این عکس نیستم![]()
چون با بچه های خاله و دایی رفتیم قایق سواری

آقا ادیب مثلا میگه اووووونجارو

خندشو 

اواخر آبان ماه برگ ریزان قشنگی داشتیم 
منم صبح زود با چشای پف کرده سریع رفتم برای عکس

هیام خانم 

این دوتا گربه هم صبح زود اینشکلی اینجا جا گرفتن![]()

این گربه ها سوژه قشنگی شدن برای عکس های مامانی

ادیب![]()

من دارم مشق می نویسم و مامانی حسابی ذوقم میکنه![]()


من و هیام و آقا انس 


دونات خوشمزه که مامانی درست کرده ببرم مدرسه ![]()

من با کمک خانم مدنی بین بچه های کلاسم و کلاس های دیگه توزیع کردم![]()

اسماء و ستایش دوستای خوبم![]()

بچه ها شیرینی رو خیلی دوست داشتن![]()




خانم معلمم میگه درسم عالیه ولی کاش رفتارم مثل درسم عالی میشد![]()
آخه هنوز عادت نکردم کسی که اذیتم کنه به معلمم بگم و خودم کتک کاری میکنم ![]()
و مامان و بابایی از زخم ها و موهای ریختم میفهمن که دعوا کردم![]()

زنگ تغذیه![]()





آبجی زیبای من ![]()

آبجی در کنار دریا و خواب آرام ![]()

خب ببینید چه برادر خوبی داره هیام ![]()


منم دستور دادم غذامو با تم آدم آهنی تزیین بشه![]()

من و نوتیلا ![]()


دو نفره و مردونه با یک آدم خاص رفته بودم بیرون ![]()

یه عکس قدیمی 



هانی و آنچه گذشت در آبان 95 
